ياري اندر كس نمي بينمٍٍ، ياران را چه شد!!!![]()
نامه اي به مرد هميشه سرافراز ايران "احمد باطبي"
گرچه مسلخ را قناريان عاشق سکني شده است ،
گرچه پنجره ها رو به تهي باز مي شوند و درختان
را شور بهار مرده ، گرچه صداي پاي هيچ سوار
عاشقي خواب جاده رابر نمي آشوبد و ثانيه ها را
رمق زنده ماندن نيست ، گرچه شکوه دلاوري مرده
،بغض حنجره هايمان را ميهمان اند و سوداي هيچ
شرري در شريان هاي خشکيده بودنمان نيست ،
آسمان هر شب قصه ابابيل مي بارد و سوز
طوفان نوح استخوان سوز شده ، گرچه ياران را
صلاي هيچ فريادي نيست که طاعون به جان
شهرمان افتاده که دريوزگان را سروري داده اند و
سياهه فساد جاي قرص خورشيد را گرفته اما بهار
مي آيد .پشت تاريک ترين دريچه شهر ، خورشيد تو
را مي خواند که هيچ ميله زنداني به قد قامت
خورشيد نخواهد رسيد که شب اگر تمام دريچه
هاي زيستن را مسدود کرده انتظار نور در يد بيضاي
تو ، طلوع را نويد مي دهد
هر انسان را از بودن سهمي است و سهم هر
انسان اشاره اي است . تو که چون نمادي بر تارک
فعل آزادي مي درخشي سهمي بزرگ از اشاره
مان هستي
باز مي گردي مي دانيم که با هم به هلهله مي
نشينيم آزادي را در کوچه هاي شهر که ديگر هيچ
مدرسه اي به زندان تن نمي دهد و هيچ کوچه اي
بن بست نخواهد بود. مي آيي و همراه تو هي هي
و هي هايمان دل تمامي لاله هاي باران خورده را
مي شکند و آنگاه بغض رهاي فروخورده شلاقشان
را بر گرده استبداد مي نشاند که عمر اين دروغ
وضع قتال صفت رو به پاياني است . براي تو تا
رهايي مي رويم چرا که آزادي بدون تو ترجمان
برده گي است . مي دانيم مي آيي
احمد عزيز
برقرار باش که قرارمان از پايداري توست![]()
![]()
![]()









